![]() |
![]() |
|
|
کوه نوردی که تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود شب بلندی های کوه را در بر گرفت و مرد هیچ چیز نمی دید.همان طور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده بود به قله که پایش لیز خورد و در حالی که سقوط می کرد از کوه پرت شد و فقط لکه های سیاه در مقابل چشمانش می دید. احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه ی جاذبه او را در خود گرفت و فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است ناگهان طناب گیر کرد و بدنش میان زمین و آسمان معلق ماند در لحظه ی سکون چاره نداشت جز این که فریاد بزند..(خدایا کمکم کن). ناگهان صدای پر طنینی در آسمان پیچید: از من چه می خواهی؟. . . ای خدا نجاتم بده! . . . واقعا باور داری که می تونم تو رو نجات بدم؟ . . . البته باور دارم. . . اگر باور داری طناب دور کمرت رو پاره کن . . . [یک لحظه سکوت] . . . و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد. گروه نجات می گویند: روز بعد یک کوه نورد یخ زده را مرده پیدا کردند که بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود و او کمتر از یک متر با زمین فاصله نداشت... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 آبان1387ساعت 10:45 توسط امیر فرهاد بخشی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
× طراح گرافیک و دکوراسیون.
× عكاس.مشاور و مجری تبلیغات × کارشناس ارشد گرافيك(دانشگاه هنر) × مدرس دانشگاه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 بهمن 1386 دی 1386 |
|
RSS
|